من و تو....

تـو

آهستـه آهستـه خودت را در بنـد میگیـری
و من ...
خودم را میان سیاهی چادرم رها میکــنم
تـو
خود را اسیـر نگاه میکنی
و من ...
خودم را محتاج نگاه خدا
تـو
میان انبوه آدمها میروی ، با ترس با دلهـره از کم شـدن زیبایی ات
ومن ...
با افتخــار میروم میان انبوه آدمهــا ، افتخار به تک چادری خیابان

تـو
آزادی را فقط در عقب و جلـو بودن روسری ات معنا میکنی
ومن ...
در فارق شـدن از نگاه دیگران ،در ... چـادرم...

/ 0 نظر / 21 بازدید